گیرم که در باورتان به خاک نشستم
گیرم که در باورتان به خاک نشستم و ساقه های جوانم
از ضربه های تبرهاتان زخم دار است ، با ریشه چه می کنید ؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید ؟
گیرم که می زنید ، گیرم که می برید ، گیرم که می کشید ، با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید
شاملو
و چون
چون دری بسته شد
راهی گشوده شد
و چون
راهی گشوده شد
دری بسته شد
و در این قصه تو در تو
راهی بر پیشانیست
و صبح در راه است
روزی دروغ به حقيقت گفت:
آيا ميل داری با هم به دريا برويم و شنا کنيم؟
حقيقت ساده لوح،
گول خورد و پيشنهاد دروغ را پذيرفت...
آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.
وقتی که به ساحل رسيدند
حقيقت لباس هايش رو درآورد و مشغول شنا شد...
آنگاه دروغ حيله گر لباس های حقيقت را پوشيد و از آنجا گريخت...
از آن پس هميشه حقيقت عريان و زشت به نظر می رسد
و دروغ در لباس حقيقت با ظاهری آراسته خودنمايی می کند


البرت دوس داشتنی









البرت دوس داشتنی

وصيت نامه كورش كبير پادشاه ايرانيان در دوره هحامنشيان
بعد از مرگم
مرا نه موميايي كنيد
نه با كفن بپوشانيد
تا بعد از مردنم با خاك شدن تن من مشتي به خاك ايران افزوده
گردد
اگر دريا مي دانست
که ساحل دستش را نمي گيرد
براي رسيدن به ساحل
نفس نفس نمي زد
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند.
حيف من زاده ي امروزم
.خدايا،
جهنمت فرداست
.پس چرا امروز مي سوزم
قصه ي مادربزرگ
من براي سال ها مينويسم
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند
افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود
هميشه يكي بود يكي نبود
فيلسوف آلماني مي گويد:
انسان موجود عجيبي است
! اگر به او بگوييد در آسمان خدا
, يكصد ميليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد بي چون و چرا مي پذيرد.
اما اگر در پاركي ببيند روي نيمكتي نوشته اند:
رنگي نشويد, فورا انگشت خود را به نيمكت مي كشد تا مطمئن شود
اینجوریه دیگه:
اینجوریه دیگه:
اگه گریه کنی میگن کم آوردی
اگه بخندی میگن دیوونست
اگه دل ببندی تنهات میزارن
اگه عاشق بشی دلتو میشکنن
با این حال باید لحظه ای را گریست
دمی را خندید
ساعتی را دل بست و عمری عاشقانه زیست
نباید بنشینم
سال هاست
از آن لحظه که پَر بر اندامم رویید و از آشیان
از بام خانه پرواز کردم هم چنان می پرم
هرگز ننشسته ام