تبليغاتX
ارامگاه خورشید

گیرم که در باورتان به خاک نشستم

گیرم که در باورتان به خاک نشستم و ساقه های جوانم

 از ضربه های تبرهاتان زخم دار است ، با ریشه چه می کنید ؟

 گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید ؟

گیرم که می زنید ، گیرم که می برید ، گیرم که می کشید ، با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید

شاملو

 

لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 18:47 توسط حامد هدايي |

و چون

چون دری بسته شد

راهی گشوده شد

و چون

              راهی گشوده شد

دری بسته شد

و در این قصه تو در تو

راهی بر پیشانیست

و صبح در راه است

 

لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:33 توسط حامد هدايي |

روزی دروغ به حقيقت گفت:

روزی دروغ به حقيقت گفت:

 آيا ميل داری با هم به دريا برويم و شنا کنيم؟

حقيقت ساده لوح،

گول خورد و پيشنهاد دروغ را پذيرفت...

 آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.

 وقتی که به ساحل رسيدند

حقيقت لباس هايش رو درآورد و مشغول شنا شد...

آنگاه دروغ حيله گر لباس های حقيقت را پوشيد و از آنجا گريخت...

از آن پس هميشه حقيقت عريان و زشت به نظر می رسد

 و دروغ در لباس حقيقت با ظاهری آراسته خودنمايی می کند

لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 15:5 توسط حامد هدايي |



لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 18:41 توسط حامد هدايي |

البرت دوس داشتنی









لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 18:33 توسط حامد هدايي |

البرت دوس داشتنی


لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 18:22 توسط حامد هدايي |

وصيت نامه كورش كبير پادشاه ايرانيان در دوره هحامنشيان

 بعد از مرگم

 

 مرا نه موميايي كنيد

 

نه با كفن بپوشانيد

 

تا بعد از مردنم با خاك شدن تن من مشتي به خاك ايران افزوده

گردد

لينك ثابت| نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 19:48 توسط حامد هدايي |

اگر دريا مي دانست

 اگر دريا مي دانست

 که ساحل دستش را نمي گيرد

براي رسيدن به ساحل

 نفس نفس نمي زد

لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 15:24 توسط حامد هدايي |

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند.

حيف من زاده ي امروزم

.خدايا،

جهنمت فرداست

.پس چرا امروز مي سوزم

لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 15:22 توسط حامد هدايي |

قصه ي مادربزرگ

من براي سال ها مينويسم

 سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند

 افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود

هميشه يكي بود يكي نبود

لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 16:48 توسط حامد هدايي |

فيلسوف آلماني مي گويد:

انسان موجود عجيبي است

! اگر به او بگوييد در آسمان خدا

, يكصد ميليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد بي چون و چرا مي پذيرد.

 اما اگر در پاركي ببيند روي نيمكتي نوشته اند:

رنگي نشويد, فورا انگشت خود را به نيمكت مي كشد تا مطمئن شود

 

لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 16:46 توسط حامد هدايي |

پرسیدم از گل سرخ برسینه ات چه داری ؟


بر گونه های سرخت داغ غم که داری ؟

گل با تبسمی گفت :

ای یار دل شکسته

این شرم سرخ عشق است بر گونه ام نشسته

این راز شور عشق است یک راز جاودانی

بی عاشقی حرام است یک لحظه زندگانی
لينك ثابت| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:2 توسط حامد هدايي |


 

 

لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 18:23 توسط حامد هدايي |

اینجوریه دیگه:

اینجوریه دیگه:

 اگه گریه کنی میگن کم آوردی

 اگه بخندی میگن دیوونست

  اگه دل ببندی تنهات میزارن

 اگه عاشق بشی دلتو میشکنن

 با این حال باید لحظه ای را گریست

  دمی را خندید

  ساعتی را دل بست و عمری عاشقانه زیست

لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 15:32 توسط حامد هدايي |

من باید فرود آیم

  نباید بنشینم

 سال هاست

 از آن لحظه که پَر بر اندامم رویید و از آشیان

 از بام خانه پرواز کردم هم چنان می پرم

 هرگز ننشسته ام

لينك ثابت| نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:40 توسط حامد هدايي |